تبليغاتX
کالبدشکافی ذهن من

قبل از اینکه مطلب رو بخونی به این سوال جواب بده البته به خودت که به نظر تو مهم ترین عضو بدن

کدومه.....

می خوام اون چیزی که بهش اعتقاد دارم رو از در قالب یه داستان کوچولو بیان کنم

مادری همیشه از پسر کوچولوش میپرسید به نظر تو مهم ترین عضو بدن کدومه؟پسر در بین همه این 

سالها ان چه رو که فکر میکرد درسته میگفت.در کودکی به نظرش می اومد که شنیدن از همه چیز

مهمتره پس میگفت گوشهام.اما مادرش در جواب میگفت خیلی از مردم ناشنوا هستند و همچنان به

زندگی ادامه میدن.پس از گذشت چند سال در ایام نوجوانی هنگامی که پسر کم کم با دنیای اطرافش

اشنا میشد وبا نگاهی متفاوت به جهان مینگریست..مادر دوباره سوال خودش رو تکرار کرد و پسر که

ناخوداگاه در باره این مساله بسیار فکر کرده بود.گفت :چشمهایم.مادر رو به او کرد وگفت:درست نیست

چه بسا افرادی در عین نابینایی به درجات بالایی رسیدند.در طول سالهای متمادی مادر بارها سوال

خود را تکرار میکرد و هر بار پاسخ منفی بود..البته او هر بار از پیشرفت پسر تعریف میکرد.در جوانی پدر

بزرگش از دنیا رفت و رفتن او همه را غمگین و گریان کرد. حتی پدرش گریه میکرد.وقتی که زمان اخرین

وداع فرا رسید مادر ناگهان رو به پسرش کرد و گفت:دلبندم ایا متوجه شدی که مهم ترین عضو بدن

کدومه؟جدا غافلگیر شد.اصلا فکر نمیکرد در چنین موقعییتی مادرش سوال رو تکرار کنه.همیشه به

نظرش می اومد این سوال و جواب یه جور بازی بین اون و مادرشه...مادرش گفت:امروز وقت اون رسیده

که این درس مهم رو یاد بگیری.سپس طوزی به اون نگاه کرد که فقط یه مادر میتونه به فرزندش نگاه

کنه و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:مهم ترین عضو بدنت شانه هایت است.

پسر پرسید:ایا به خاطر اینه که سرمو رو شونه هام نگه میداره؟گفت:نه به این دلیل مهم ترینه که سر

دوست یا عزیزی رو در هنگام غصه و ناراحتی بر خود نگه میداره و میتونه تکیه گاه دل بیمار یا اندوهگینی

باشه.پسرم هر کسی در اوقاتی از عمر خودش نیازمند شانه ای برای گریستنه.ارزو میکنم ان قدر

دوست خوب در اطرفت باشه که در هنگام نیاز شانه ای برای گریستن داشته باشی.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 1:40  توسط علی | 

                       

دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس انها را روی کاغذ کشید.ان وقت دو خط موازی چشمشان به 

هم افتاد.ودر همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.خط اولی گفت ما میتونیم

زندگی خوبی داشته باشیم.و خط دومی از هیجان لرزید.خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشی در یک

صفحه دنج کاغذ.من روزها کار میکنم.میتونم برم خط کنار یه جاده دورافتاده و متروک بشم.یا خط کنار یه

نردبون.خط دومی گفت من هم میتونم خط کنار یه گلدون چهار گوش گل سرخ بشم.یا خط یه نیمکت

خالی گوشه یه پارک خلوت.خط اولی گفت:چه شغل شاعرانه ای وحتما زندگی خوشی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند وبچه ها هم تکرار کردند.دو خط موازی

لرزیدند.به همدیگه نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه.

خط اول گفت:نه این امکان نداره حتما یه راهی پیدا میشه.خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند؟

ما هیچ وقت به هم نمیرسیم.و دوباره زد زیر گریه.خط اولی گفت:نباید ناامید شد.ما از این صفحه کاغذ

خارج میشیم و دنیا رو زیر پا میذاریم.بالاخره کسی پیدا میشه مشکل ما رو حل کنه.انها از صفحه کاغذ

بیرون خریدند.از زیر در کلاس گذشتند و به حیاط رسیدند.و از ان لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی

شروع شد.ان ها از دشتها.....دره ها...کوه ها..دریاها.....صحراها  و شهر های شلوغ گذشتند.سال ها

گذشت و اونها دانشمندان زیادی رو ملاقات کرداند.ریاضیدان به اونها گفت:این محاله.هیچ فرمولی شما رو

به هم نخواهد رساند.فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الان ناامیدتون کنم اگه میشد قوانین طبیعت رو

نادیده گرفت دیگه فیزیک وجود نداشت.پزشک گفت:دردتون بی درمونه...شیمی دان گفت:شما دو عنصر

غیر قابل ترکیب هستید.اگه قرار باشه با هم ترکیب بشید همه مواد خواص خودشونو از دست میدند.

ستاره شناس گفت :رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان.سیارات از مدار خارج میشوند

و دنیا از هم میپاشد.و بالاخره به کودکی رسیدند.کودک فقط یک جمله گفت:شما به هم میرسید.

یک روز به یک دشت رسیدند.یک نقاش میان سبزه ها نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیا وارد ان بوم

نقاشی بشیم در اون حتما ارامش خواهیم داشت.و ان دو وارد دشت شدند.روی دست نقاش رفتند

و بعد روی قلمش.نقاش فکری کرد و قلمش رو حرکت داد.و ان ها دو ریل قطار شدند که از دشتی

میگذشت.و انجا که خورشید سرخ ارام ارام پایین میرفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 13:51  توسط علی |