![]() |
![]() |
|
|
اگر بعضی افراد بی منطق و خود محورند، تو همواره آنها را ببخش....... اگر نسبت به دیگران مهربانی ولی انها تو را به خودخواهی متهم می کنند، تو همواره مهربان باش....... اگر فردی موفق هستی ولی در نهایت تعدادی دوست دروغین وتعدادی دشمن حقیقی به دست اورده ای تو همواره بکوش تا موفق شوی...... اگرصادق و یکرنگ هستی و ممکن است دیگران فریبت دهند، تو همواره صادق و یکرنگ باش...... هر انچه طی سالیان ساخته ای،ممکن است فردی در یک لحظه ویران کند، اما تو همواره در حال ساختن باش...... اگر به شادابی دست یابی،ممکن است دیگران به تو حسادت کنند اما تو همواره شاد باش...... خوبی های امروز تو ممکن است فردا فراموش شود، اما تو همواره خوب باش..... بهترین چیزی که در توان داری به دنیا هدیه کن،حتی اگر کوچک است، تو همواره بهترین ها را هدیه کن..... و در اخر در می یابی: هر انچه هست میان تو و خدای توست.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 آبان1384ساعت 0:48 توسط علی |
|
|
خوشبختی یعنی، بپذیری زندگی تو،مال توست و ازاد هستی تا با اعمالی که دوست داری ان را زندگی کنی. خوشبختی یعنی فراموش کردن این باور که کسی از راه می رسد و به نجاتت برمیخیزد و درها را برایت می گشاید.... خوشبختی یعنی تنهایی را از افتادن به هر دامی ارزشمندتر بیابی... خوشبختی یعنی دیگران پیروزیشان را بذون ترس از حسد تو و با تو جشن بگیرند... خوشبختی یعنی قلبی را نشکنی،دلی را نرنجانی ،ابرویی را نریزی و دیگران از تو اسیبی نبینند. خوشبختی یعنی خودت را بپذیری و برای بهتر نشان دادن خودت تلاش نکنی که دیگران را نفی کنی و شکست دهی.....خوشبختی یعنی کسی مشروط به فرمانبردار بودن و کنترل کردن،دوستت نداشته باشد زیرا عشق مشروط در صورت اطاعت نکردن تو ناگهان ناپدید میگردد.... خوشبختی یعنی کمی دلیر تر،مهربان تر،بخشنده تر و وفادارتر باشی....... خوشبختی یعنی قبل از اینکه به فکر تغییر دادن دیگران باشی قاضی زندگی خودت باشی..... خوشبختی یعنی هرگاه کسی از تو تقاضای کمک کرد ،ضعف هایش را به نمایش نگذاری و فقط بگویی: خوشحالم که میتونم کمکت کنم.... خوشبختی یعنی قلبت را بگشایی، احساسات مهر امیزت را بروز دهی تا دوستانت را از دست ندهی.. خوشیختی یعنی گذشته را ببخشی تا تجارب دردناک تکرار نگردند... خوشبختی یعنی بپذیری که تنها انسان های مهربان و با گذشت پوزش می طلبند،پس برای رنجشی که تو عاملش بودی پوزش بخواه..... خوشبختی یعنی باور کنی اگر به احساساتت اعتماد کنی،نبردی در راه نخواهد بود و زخم ها التیام خواهند یافت،پس از ازاد ساختن احساساتت نترس.... خوشبختی یعنی چیزی را به دیگران ببخشی که ارزوی دریافت ان راداری.برای شروع مهرت را ببخش تا غرق در نور گردی...... و خوشبختی یعنی شکر کنی که زنده ای،که احساس داری،که عشقی در قلب داری،که دوستت دارند و به یمن شاکر بودنت به هر انچه ارزوی بر حق دلت است خواهی رسید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 11:13 توسط علی |
|
|
وقتی که می رفتم ..... در چشمه سار مردمک هایم عشقی نمی جوشید. اما چرا در دشت چشمانت سیلاب تند اشک جاری بود؟ وقتی که من اوای رفتن می سرودم با تمام شوق.... ایا امید بازگشتنم در خیالت بود، یا اخرین دیدارمان را گریه می کردی؟ ********* وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست..... نگفتم عزیزم این کار را نکن نگفتم برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده..... وقتی پرسید دوستش دارم یا نه...رویم را برگرداندم حالا او رفته و من تمام ان چیزهایی که نگفتم را میشنوم نگفتم عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم... نگفتم اختلاف هارا کنار بگذاریم چون تمام ان چیزی که میخواهیم عشق و وفاداری و مهلت است گفتم اگر راهت را انتخاب کردی من ان را سد نخواهم کرد. حالا او رفته و من تمام ان چیزهایی که نگفتم را میشنوم. او را دراغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم.. نگفتم اگر تو نباشی زندگیم بی معنی خواهد بود......... اما حالا تنها کاری که میکنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.. نگفتم بارانی ات را درار....قهوه درست میکنیم و باهم حرف میزنیم نگفتم جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست گفتم خدا نگهدار موفق باشی..خدا به همراهت او رفت.....و مرا تنها گذاشت.... تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 آبان1384ساعت 0:30 توسط علی |
|
|
توی خیابون دیدمشون یا به قول خودشون پیداشون کردم.زن و مردی که عاشقانه راه میرفتند و به جز سیاهی چیزی نمیدیدند.نابینا بودند یا به قول خودشون روشندل....راه رفتنشون دست در دست هم حرف زدنشون و حتی نگاه کردنشون به تاریکی دور و بر اونقدر قشنگ بود که دلم نیومد از دست بدم به قول علی پسره یه لحظه دیدم و یه دل نه صد دل عاشق شدم...علی و مرضیه هر دو ۲۳ ساله اند. و نابینا...علی لیسانس فلسفه داره و مرضیه دانشجوی ادبیات فارسی..توی همایش شلوغ وپلوغی وسط یه عالمه ادم همدیگر رو پیدا کرده اند.....عاشق شده اند وعلی رغم مخالفت خانواده ازدواج کرده اند.زوج عجیبی اند برای فهمیدن هم نیازی به دیدن ندارند...برای عاشق شدن هم نیازی به نگاه عاشقانه نداشته اند.بی نیازی شون مثل بی نیازی ماهی کوچیک سرخی می مونه که تو تنگی زندونیه و عجیب هم حالش خوشه!چه نیازی به دریا؟.... سوال:به من بگو چند وقته که اشنا شدین؟ علی:دقیقا ۴۶۵ روز سوال:خیلی برام جالبه بدونم شما ها که همدیگرو ندیدید چه جوری تو یه دیدار این همه دل باختید؟ علی:ادمهایی که میبینند فقط می بینند،اونهایی که چشم ندارن انگار ارتعاش های تو هوا رو درک می کنن که هیچ چشمی نمی تونه لمس کنه و بفهمه.... من شنیدم که نگاه دریچه روحه...تو چطور عاشق روح مرضیه شدی اونم بدون نگاه!؟ علی:اگه بگم بدون حرف باور میکنی؟من صدای تق تق عصاشو شنیدم وقتی از کنارم رد میشد وخش خش ظریف روسریشو وقتی رو شونش جابه جا میشد.... وای! مرضیه:علی تو همش میخوای رمانتیکش کنی.من و علی هردومون حرف زدیم اما کوتاه ..هر دو مون اسیر تنهایی بودیم وادمای تنها همدیگر رو پیدا میکنن حتی تو یه جلسه فلسفی پر طمطراق! علی:مرضیه خانوم روسری خش خشی سرش بود و کفش پاشنه بلند تق تقی! مرضیه:کفش ورزشی های خودتو بگو که کف زمین جیر جیر میکرد!!!! سوال:چی شد که تصمیم گرفتین ازدواج کنید؟ علی:عشق وقتی دو طرفه و محکم باشه چه نیازی به دست دست کردنه؟من رفتم تبریز شهر مرضیه دو روز کنار مغازه باباش ایستادم محلم نمیذاشت...میگفت یه کور عصا کش یه کور دیگه؟مگه خول شدیم؟ما خیلی صبر کردیم ۵ ماه التماس کردیم..مادر پیر من ۲ بار تو این۵ ماه رفت تبریز اما خانواده مرضیه راضی نمیشدند.اخرش دیدند وقتی پای ما به دادگاه و قاضی کشیده بدون اسباب و اثاثیه مرضیه رو فرستادند تهرون. سوال:به من بگو هیچ وقت احساس دلتنگی نمی کنی مرضیه خانوم؟ مرضیه:همه دل من پر شده از علی از صدای نفش کشیدنش..نترس دلتنگ نمیشم! علی:دیدی مرضیه شاعر شدی؟ سوال:حالا چی؟حالا که سختی های زندگی اومده نه جایی واسه موندن نه جایی واسه رفتن؟هنوز عشق ادامه داره؟ مرضیه:من و علی کار میکنیم..بالاخره این چمدونا رو یه جا باز میکنیم...عشق تو همین چمدوناست باور کن باز میشه و میاد تو خونه! علی:اینقدر مردم رو از بی عشقی نترسون اقا! سوال:من کی ترسوندم؟ علی:من میگم هر کس یه جور میبینه..من از بچگیهام نور رو یادمه...من تو ۴۰ روزگی کور شدم یادمه که نور چه جوری صورتمو گرم میکرد...من اون نور رو میبینم همیشه....... سوال:هیچ وقت شما راجع به دیدن هم فکر کردین؟این که ببینی مرضیه خانوم چه شکلیه ؟ مرضیه:حس لامسه رو فراموش کردی!دماغ علی یه ذره انحراف داره به سمت چپ!روی صورتش درست ریر چشم راست یه خال هست... علی:چرا چونه خودتو نمیگی؟ مرضیه:چونه من خیلی هم خوشگله!! سوال:منو گیج میکنین شماها!پس همدیگر رو دیدین؟ علی:اره تو خواب! مرضیه:اونقدر خودتونو وابسته به چشماتون نکنید...بیاین یه جور دیگه ادما رو ببینید...بدون چشم با دماغ .. مثلا!با حس کردن بو! علی:چیه دلت باز تنگ شده؟ مرضیه:دلم بوی اشپزخونه مونو میخواد....بوی مامانم وقتی ظرفها رو میشست و شعر ترکی میخوند... سوال:پس دلتنگی هست؟ مرضیه:پرش میکنم از بوی علی....بوی زندگی کوچولومون نترس! نگذاشتین از تون عکس بگیرم؟خواننده ها میخوان بدونن چه شکلی هستید؟ علی:بذار این جوری مارو دوست داشته باشن....بذار خواننده هات یه بار دوست داشتن بدون دیدن رو هم تجربه کنن.........................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 آبان1384ساعت 1:3 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 تیر 1386 اسفند 1385 دی 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
پگاه Hidden Girl ليست وبلاگهای به روز شده زورتاک اسپرمی مجهول و عوضی خاطرات سینوسی اولین برگ پاییزی به روز ترین سایت دانلود ایران |
|
RSS
|