![]() |
![]() |
|
|
در راه زن از همسرش پرسید: - تو گرسنه ات نیست؟ - نه! مرد خیلی کوتاه جواب داد و به رانندگی ادامه داد.وقتی به شهر رسیدند.زن به اولین دفتر حقوقی رفت و تقاضای طلاق کرد.در شکایتنامه آمده بود که مرد نه تنها او را درک نمی کند،بلکه هیچ توجهی هم به او نمی کند.... "وقتی از تو می پرسند گرسنه ات هست یا نه؟معنی اش این است که من گرسنه ام وباید در اولین رستوران بین راه نگه داری" این داستانی است که میان فیلسوفان زبان خیلی رایج است. ما ظاهرا به زبان مشترکی حرف می زنیم،اما چقدر حرف همدیگر را می فهمیم.مساله اصلی این است که ما معنای کلماتی که دیگران به زبان می آورند را با ذهنیت شخصی خودمان تفسیر می کنیم: اگر مرد گرسنه بود حتما ماشین را در اولین رستوران بین راه نگه می داشت. فاصله آدم ها و مرز بندی فرهنگ ها.می دانی تفاوت آن قدر وحشتناک است که نمی توان به هیچ وسیله ای ان را پر کرد یا حتی از این دنیا به ان دنیا نقبی زد.حقیقت دارد"از هیچ فاصله ای نمی شود عبور کرد"حتی وقتی با نزدیکترین دوستانتان حرف می زنید.حتی وقتی مخاطبان شما سرشان را مدام به علامت تایید تکان می دهند.وقتی می بینی کسی با تکان سر حرف های تو را تایید میکند زیاد خوشحال نشو.او به جای گوش دادن به حرفهای تو،دارد فکر میکند که با تمام شدن حرف های تو،چه بگوید.تکان دادن سر تنها این امنیت فکری را در او ایجاد می کند که تو قرار نیست سوالی از او بپرسی و رشته افکارش را پاره کنی. ما فکر می کنیم همدیگر را می فهمیم،در صورتی که این توهمی بیش نیست..... الیور استون در فیلم بهشت و زمین سعی کرد توهم عشق را میان یک سرباز امریکایی و یک دختر ویتنامی نشان دهد.در بحبوحه جنگ در میان اتش،دود،انفجار ،بدبختی و فقر زنان ویتنامی و فشار روحی سربازان امریکایی این رابطه عاشقانه می تواند نوید بخش دنیای صلح و ارامش باشد... فیلم بعد از دو سه ساعت با سفر سرباز و زن و بچه هاشان به امریکا تمام میشود..آماده ای که تلویزیون را خاموش کنی..اما ناگهان همه چیز رنگ می بازد..الیور استون با هوشمندی به تو گوشزد می کند که نه! این تازه اول ماجراست..در آن ویلای امریکایی سرباز و زن زبان همدیگر را نمی فهمند. مرد در یک کارخانه تسلیحاتی کار می کند..اما به تعریف زن کار او ساختن اسلحه به منظور کشتن دیگران است.مرد به عادت همه امریکایی ها برای حفظ امنیت خانواده..در کشوی کمد اسلحه می گذارد اما زن این کار را باعث رانده شدن ارواح اجداد ازخانه می داند..انها از هم جدامی شوند..اگر چه کشاکش های انها تنها با خودکشی مرد در ماشین پایان می یابد..... در فیلم" مریخ حمله می کند"،تیم برتون بحران سوء تفاهم فرهنگ ها را جور دیگری نشان می دهد مردمان زمینی در انتظار فرود بشقاب پرنده ای از مریخ گرد هم امده اند تا به انها خوش آمد گویند با ورود مریخی ها مردمان پرنده صلح را به پرواز در می آورند،اما مریخی ها که معنای این علامت را نمی فهمند احساس خطر می کنند و کشت و کشتار را آغاز می کنند. داستان "مردی با کبوتر"که به فیلم هم در آمد بن مایه مشابهی دارد:در شهر خبر می رسد که مردی سفید پوش با کبوتر در دست در خیابان ها قدم می رند.مردم او را جادوگر می انگارند و پلیس به عنوان یک جانی به دنبال او می افتد.کار به تیر اندازی می رسد.و در بحبو حه این جنگ و گریز ها هیچ کس نمی تواند بفهمد مرد بیچاره پیام اور صلح بوده است. مرد کبوتر به دست شاید نماد سارمان ملل باشد....نماد تئوری شکست خورده گرده همایی ملت ها، شاید نشانه گفت و گوی تمدن ها باشد،نشانه پندار پوچ گفت گو...اسطوره همه آدم هایی که سالها زیر یک سقف در کنار هم زندگی می کنند بی انکه هیچ از هم فهمیده باشند.خواندن این نوشته را می توانی از همین جا رها کنی.ما از حرفهای هم هیچ نمی فهمیم. پس چرا من به نوشتن ادامه می دهم؟می نویسم اگر چه نفهمندمان.ما حرف می زنیم چون سکوت سنگین است. مساله شاید تنها این نباشد.ما با شنیدن هر جمله به تکاپو می افتیم که معنی آن را حدس بزنیم مفهومی که کواین از آن با عنوان تخمین معنا حرف میزند.appoximation. ما دارت های خود را به سوی نشانه موهوم معنا پرتاب می کنیم.ما می دانیم که دارت ها هیچ وقت به مرکز نشانه نمی خورد.اما پرتاب می کنیم چون دارت "بازی" لذت بخش است. پی نوشت:ببخشید که این پست طولانی شد.اما این ها نصف حرفهایی بود که دلم می خواست بزنم..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 دی1384ساعت 1:28 توسط علی |
|
|
اهل جنوب دختر کوری که هر روز کنار بزرگراه عصا زنان می رود و خیال می بافد ماشینی کنارش توقف کرده..... مردی در ان را گشوده می گوید: عزیزم می خواهی ببینی حالا!! امیدوارم اماده رفتن باشی زیرا که امروز، بهترین روز برای پیوستن به باد است.... و داستان ان راهب که از دست قانون می گریخت.. راهب دوید و دوید تا سگ های تعقیب گر از پا در امدند. کنار رود خانه اما سرانجام به او شلیک کردند... و در میان گل ها افتاد و در خون خود می غلتید... که کسی رسید و پرسید:هی راهب حالا روحت کجا می رود؟ راهب گفت:خب دقیقا نمی دانم اما هر جا که باشد با رضایت در پی اش می دوم زیرا که امروز بهترین روز برای پیوستن به باد است....... بعضی وقت ها خوشحالم که کاخم را در این دنیا از ماسه بی ارزش ساخته ام... بعضی وقت ها اما احساس می کنم، بی اراده در تله دست و پا گیر دانسته هایم اسیر شده ام... و ارزو می کنم نمی دانستم اصلا.... زیرا تنها چیزی که همه باید بدانند این است: امروز بهترین روز برای پیوستن به باد است...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 دی1384ساعت 1:54 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 تیر 1386 اسفند 1385 دی 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
پگاه Hidden Girl ليست وبلاگهای به روز شده زورتاک اسپرمی مجهول و عوضی خاطرات سینوسی اولین برگ پاییزی به روز ترین سایت دانلود ایران |
|
RSS
|