تبليغاتX
کالبدشکافی ذهن من

هر در بر این باورند که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده

چنین اطمینانی زیباست

اما تردید زیباتر است.....

چون قبلا همدیگر را نمی شناختند ،

گمان میبردند که هرگز چیزی میان آنها نبوده...

اما نظر خیابان ها ، پله ها و راهرو هایی که آن دو می توانستند از سالها پیش

از کنار هم گذشته باشند در این باره چیست؟

دوست داشتم ار آنها بپرسم...

آیا به یاد نمی اورند شاید در میان دری چرخان...زمانی روبه روی هم؟

یک ببخشید در ازدحام مردم؟...یک صدای "اشتباه گرفته اید"... در گوشی تلفن؟

ولی پاسخشان را می دانم..

نه! به یاد نمی آورند..بسیار شگفتزده می شدند اگر می دانستند که دیگر مدت هاست

بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند...

شاید سه سال پیش..یا سه شنبه گذشته برگ درختی از شانه یکیشان به شانه دیگری

پرواز کرده...چیزی بوده که یکی آن را گم کرده و دیگری آن را یافته و برداشته...

دستگیره و زنگ درهایی بوده...که یکی لمس کرده و در فاصله کوتاهی آن دیگری..

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند

که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده..

بالاخره هر آغازی فقط ادامه ای است...و کتاب حوادث همیشه از نیمه آن باز می شود.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 23:59  توسط علی |